خرید بک لینک

sghl

چیزی در من گم شده است. یعنی حس میکنم از من نیست و در کالبد من گم شده. مثل حیوانی که نمیداند چه قرار است بر سرش بیاید، نقطه به نقطهام را میگزد و من مثل حیوانی که کرم مغزش را خورده باشد دارم از هم میپاشم. چیزهایی مثل منطق و تعادل را از دست دادهام و به زحمت روی یک، دو، سه... تعدادش را نمیدانم. به زحمت روی یک، دو، سه و شاید چهار پایم بند شدهام؛ حال آن که نه میتوانم جلوتر بروم و نه میتوانم به چیزی فرمان ایستادن بدهم. پیرزنی نشسته کنارم، با کمربندی قطور و طبی. میگوید، به من نه، به کناریِ طرف دیگرش میگوید که نمیتواند هیچ کاری انجام بدهد. افتاده یک گوشه و کمرش هر بار که خم میشود به طرز جانکاهی تیر میکشد. من میشنوم و به یاد پلاتین کمر مادرم نمیافتم دیگر. به این فکر میکنم که صبحهایی که نیستی، اعتیادم به قهوه هم چندان خاطرم نیست و تا شب، یا تا هر وقت دیگری که باشی، تمام جانم تیر میکشد. پیش از تو خاطرات خوبی نداشتم. نمیدانم این به نفع کداممان است. سادهترین تفریحات را هم به ندرت تجربه کرده بودم. حالا تو فرصت این را داری که من را ببوسی و خاطرهی ممتد خوبی باشی. چیزی باشی که وسط یک ترجمه که دوازده ساعت از روزم را گرفته است، یا وسط صحبت با یک طلبکار به یادم بیایی و لبخند بزنم. دیگر حتا با موسیقی بیکلام هم تو تجسم میشوی و این که دیگر ساعت ندارم را، خاطرهی بازوی تو دور مچم تحلیل میکند. ممنون که زندهیی، خاطرهی ممتد منی، ساعت منی و لباسم. ممنون که به هر روز من مسکن میزنی و از یادم میبری که گرسنه، تشنه یا خستهام.
میروم و میتوانم برای هر چیز خوب، بد یا خنثایی گریه کنم؛ از کرم سبزی که لای بروکلی گیر کرده بود، تا طعم ماسههایی که از روی شانهات بوسیدم. میتوانم گریه کنم و این، هم گزارهی خوبیست، هم گزارهیی بد. نیاز دارم کمی خنثا باشم. باید کمی آرام بگیرم و به چیزهای بیاهمیت بپردازم؛ جوشهایم را خالی کنم، جایم را به پیرمردها بدهم یا از یک طبقهی زوج بپرم.

+تاریخ شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 18:13 نویسنده میم په |



برچسب: نویسنده: میلاد نیکنام تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 20:56

صفحه بندی