چهار ساله بودم
اولین جنگ صلیبی را به راه انداختم
در اتاقی
با زینب
چهل سالهام
و مریم برایم چای میآورد
روزنامه میخوانم:
"کشاورزی کردهایم
آفریقا را در گل فرو بردیم
اروپا سبز شد"
نمیدانم کجا هستی؟
زیر چشمی پای راست مریم را میپایم:
- پاشنهی بلند کفشهای او
نیاز چه کسی را مرتفع میکنی؟
رنگ چایات فکرم را به آفریقا میبرد:
- اینکه خون سیاهپوستان هم سرخ است؟
- آفتابشان زرد است.
- سیاهند؟
+ خدا را چه دیدی..؟
شاید تیر کودک مصری
- از میدان التحریر -
صاف نشسته وسط پیشانیاش
ما و آفریقا شرقی هستیم
ول معطلیم
- مریم میگوید -
مینوشم
به زمین فکر میکنم
در رگهایی که نفت...
از دور اروپایی
نزدیک اما
سیاه
مینوشم
به آخرین عشقبازی ام با مریم
وقتی ... به تخم راستم گاز زد
- مریم؟
- جان؟
- درد داشت!
- چی؟
میخندم
و زمین را گاز میزنم
از ترس باد کرده
بغلم نمی کند
دستهایش را به تخت میبرم
و برایش از پرچمها میگویم:
"اگر به ژاپن
آب و خاک و نور برسد
میشود کانادا؛
مریض اگر بشود
لبنان پس میدهد"
...
مریم دیوانه است
حرفهای من را نمیفهمد
نا امیدانه برهنهاش میکنم
و برایش شعر میخوانم:
من غم انگیزترین حادثهی اسفندم
فعلاتن فعلاتن بع و بع پابندم
و بند سوتین نمیگذارد ادامهاش را بخوانم...
برچسب:
نویسنده: میلاد نیکنام