تو از خود هيچ نميدانى
من
- كه چشمانم را
بين شيار پلكهايت جا گذاشته ام,
از سقوط هر موى تو
ناخن جويده ام,
به دور شدن صداى اصطكاك پايت بر زمين
گلويم از بغض كبود شده,
به انتظار شنيدن كلام مهرى از تو
در گوشهء چشمم
خون خيمه زده,
و ديده ام كه از دهان كوچك تو
جاى زخمهاى بزرگى بر تن رنگها مانده است_
ميدانمت.
تو
همانى كه بايد باشد
امّا...
برچسب:
نویسنده: میلاد نیکنام